یک روز امام در منطقه خیزران مقابل رستورانی می‌ایستد تا استراحت کند، از فضایی که در آنجا حاکم بوده احساس می‌کند زمینه برای کار اقناعی فراهم است، لذا وارد رستوران می‌شود و به صاحب رستوران می‌گوید کمی شراب برای من بیاورید.

ارسال نظر

نام:*
ایمیل:*
متن نظر:
کد امنیتی: *
عکس خوانده نمی شود