26 فروردین 1392
شماره خبر: 23440

خداحافظ مدینه

سپیدار‌آنلاین: گروه گزارش

خداحافظ مدینه


سپیدارآنلاین: عرشيان در سوگ فاطمه(س) نالانند. فرزندان فاطمه(س) ناباورانه پيكر مطهر و بى ‏جان مادر را در آغوش كشيده، معصومانه می‏ گريند و با ذره ذره وجودشان از مادر میخواهند كه بار ديگر با آنان سخن بگويد، فاطمه(س) اما مظلوم و زجر كشيده همچنان ساكت .....
روزهای شهادت دریاست. باران بندبندانگشتان درختان را می شمارد و از سرشاخه های فروتن بیدهای مجنون فرود می آید. روز شهادت کسی است که مادر خورشیدهای دنباله داری است که تا هنوز تاریخ زلالی زمین را تضمین کرده اند. ای بانوی آب و آیینه ؛ گیاهان از زمین به یاد تو سبز میرویند و شقایق ها از ازل تا ابد داغدار زخمی هستند که دستهایی نامهربان بر شانه های فدک زدند. هر دری را که میبینم دردی در من جوان میشود و زخمی کبود در من جوانه میزند. ای زلال ترین بانوی دوعالم ،ای که تاریخ نامت را به احترام می نگارد و من تمام جغرافیا را به یاد تو محترم میشمارم . ای زلال تر از نسیم هرگاه نام تو بر زبانم می وزد جانی دوباره در من ریشه می دواند و اندوهی جانکاه زبانه می کشد. می دانم هیچ سنگی لایق آن نبوده است که بر مزارت بنشیند و از این رو تنها خورشید بر مزار تو سایه بان است. هان ای مادر پدر نام تورا می برم، زبان زمستانیم شکوفه می زند، سلولهای صخره ای ام آواز میخوانند کلمات مچاله شده ام دهان به دهان میگردند و جهان را شیرین میکنند. تودر کدامین نقطه جغرافیا خورشید شده ای؟ در کدامین دریا مرواریدی؟ باکدام ابر ، از کدام سمت میباری که درختان به احترام باریدنت سبز ایستاده اند؟ ای بانوی زلال؛ دریا مهاجر است، رودها مهاجرند، تنها اندوه توست، تنها زخم پهلوی توست که در کبودی تاریخ ماندگار است. من که ذهن و زبانم با یاد تو شکفته می شوند ، امروز با زبانی شکسته کلماتی سوگوار و اندوهی ژرف در خود می شکنم. آسمان، اين‌ شب ها كه می رسد، عجيب بيقرارى می كند و زمين، داغ دلش تازه می شود و زخم از شرمش، سر باز میكند. ملكوتيان حق دارند سر، بر ديوار عرش بگذارند و های هاى گريه كنند و تنها خداست كه می تواند، تسلاى دل على باشد. ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر گريه اختيار كند و ستارگان چه كنند، اگر سر، بر شانه يكديگر نگذارند و مصيبت را زبان نگيرند. آن خانه نمي‌دانم آن شب به چه قدرتى بر پاى ايستاده بود، آن مدينه چه مدينه‌اى بود كه چنين مصيبتى را تاب آورد و در هم نشكست، آن چه قبرستانى بود كه سرچشمه عصمت را در خويش فرو برد و دم بر نياورد، آن چه خاكى بود كه به خود جرأت داد، فاطمه را از على جدا كند؟ چرا آن خانه بر جاى ماند؟ چرا آسمان در خود نپيچيد؟ چرا بغض زمين نتركيد؟ چرا عالم فرو نريخت؟
چه رازى بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نريخت، مدينه زير و زبر نشد، عمود خيمه آسمان نشكست و زمين، متلاشى نگشت؟ آفرينش اين تحمل را از كجا آورده بود؟
عروج غم انگیز یاس
آخرین لحظات عمر پربرکت کوثر امامت و مادر ایمان و دخت نبوت است. به اسماء بنت عمیس فرمود: آبی بیاور. اسماء آب را حاضر نمود. حضرت زهرا علیها السلام با آن وضو ساخت و به روایتی غسل کرد . بوی خوش طلبید و خود را خوشبو گردانید و جامه های نو پوشید. آنگاه فرمود: اسماء! جبرئیل هنگام وفات پدرم چهل درهم کافور از بهشت آورد. حضرت آن را سه قسمت کرد، قسمتی برای خود گذاشت و یک قسمت برای من و قسمتی هم برای علی علیه السلام. آن کافور را بیاور که مرا به آن حنوط کنند. چون کافور را آورد فرمود: نزدیک سر من بگذار. پس پای خود را به قبله کرد و خوابید و جامه را بر روی خود کشید و فرمود: اسماء مدتی صبر کن، بعد از آن مرا بخوان، اگر جواب نیامد علی را طلب کن و بدان که من به پدرم ملحق گردیده ام. اسماء لحظاتی انتظار کشید، آن گاه حضرت را ندا کرد و صدایی نشنید. گفت: ای دختر مصطفی، ای دختر بهترین فرزندان آدم، ای دختر بهترین کسی که بر روی زمین گام نهاده است، ای دختر آن کسی که در شب معراج به مرتبه قاب قوسین او ادنی رسیده است. چون جواب نشنید جامه را از روی مبارکش برداشت، دید مرغ روحش به ریاض جنت پرواز کرده است، خود را به روی حضرت انداخت و او را می بوسید و می گفت: سلام اسماء بنت عمیس را به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله برسان. در این حال حضرت امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام از در آمدند و گفتند: ای اسماء! مادر ما چرا در این وقت به خواب رفته است؟ اسماء گفت: مادرتان به خواب نرفته، بلکه به رحمت الهی واصل گردیده است . امام حسن علیه السلام خود را به روی آن حضرت افکند و روی انور مادر را می بوسید و می گفت: مادر با من سخن بگو، پیش از آنکه روحم از بدنم جدا شود. امام حسین علیه السلام بر روی پای مادر افتاد و می بوسید و می گفت: مادر منم حسین تو، با من سخن بگو، پیش از آنکه دلم شکافته شود و از دنیا مفارقت کنم. اسماء گفت: ای دو جگرگوشه رسول خدا بروید و پدر بزرگوار خود را خبر کنید و خبر وفات مادرتان را به او برسانید . آن دو بزرگوار بیرون رفتند، چون نزدیک مسجد رسیدند صدا به گریه بلند کردند، پس صحابه به استقبال ایشان دویدند و گفتند: ای فرزندان رسول خدا! چرا گریه می کنید؟ حق تعالی هرگز شما را گریان نگرداند. فرمودند: مادر ما از دنیا رفته است . چون حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام این خبر جانسوز را شنید بیهوش شد، آب به صورت آن حضرت پاشیدند تا به حال آمد و می فرمود: بعد از تو خود را به که تسلی دهم؟ تا زنده بودی مصیبتم را به تو تسلیت می دادم، اکنون بعد از تو چگونه آرام گیرم؟ بمن العزاء یا بنت محمد کنت بک اتغزی ففیم العزاء من بعدک. وداع آخر پاسی از شب گذشته بود، دلاور خیبر مثل ابر بهاری می گرید و در اوج غربت و تنهایی یادگار پیامبر را غسل می دهد . اسماء آب می ریزد و علی علیه السلام غسل می دهد. بعد از اتمام غسل آنگاه که بدن بی جان یار مهربانش را کفن می کرد، وقتی که خواست بند کفن را ببندد صدا زد: یا ام کلثوم یا زینب یا سکینة یا فضة یا حسن یا حسین هلموا تزودوا من امکم فهذا الفراق واللقاء فی الجنة؛ ای ام کلثوم، زینب، سکینه، فضه، حسن، حسین، بیائید از مادرتان توشه برگیرید که وقت فراق و جدایی است و ملاقات به قیامت موکول می شود . حسن و حسین علیهما السلام آمدند و خود را بر روی جنازه مادر انداختند و صدا می زدند: سلام ما را به جدمان رسول خدا صلی الله علیه و آله برسان . امیرمؤمنان می فرماید: انی اشهد الله انها قد حنت وانت ومدت یدیها وضمتهما الی صدرها ملیا; خدا را گواه می گیرم که فاطمه ناله اندوهگینی کشید و دستهای خود را گشود و فرزندان را مدتی در آغوش گرفت . آن حضرت ادامه داد: در همین حال شنیدم هاتفی در آسمان صدا زد: یا ابا الحسن ارفعهما عنها فلقد ابکیا والله ملائکة السماء; ای علی! حسن و حسین را از روی سینه مادرشان بلند کن که سوگند به خدا این حالت آنها فرشتگان آسمان را به گریه انداخت .
یار بر مزار یاس
نیمه های شب علی مظلوم به همراه حسن و حسین غمدیده و عمار و مقداد و عقیل و زبیر و ابوذر و سلمان و بریده و گروهی از بنی هاشم بر حضرت زهرا علیها السلام نماز گذاردند و در همان شب او را دفن کردند . حضرت امیر علیه السلام دور قبر حضرت زهرا علیها السلام هفت قبر دیگر ساخت و بر چهل قبر آب پاشید تا قبر آن مظلومه مخفی بماند . در آن شب ماتم علی ماند و غربت، علی ماند و کوهی از مصائب آری شب بود و افقها مات و تیرگی سنگینی خود را بر روی شهر افکنده بود و فضا را از اندوه آکنده، سایه نخلهای قامت افراشته که دیگر از بلندای خود شرم داشته و چونان ملامت زده سر فرو انداخته بودند بر دیوارهای تکیده شهر بوی سوگ به مشام می رساند. در نزدیکی خانه های شهر که رنگ مرگ گرفته بودند، سوگناله ای برمی خاست که برای همیشه، تاریخ و روزگار را بهت زده و انگشت بر دهان واگذاشت . که آن مرد، همان که در نبرد گاه های بدر، احد، خیبر و . . . در برابر دشمنان چونان شیر غران به پیش می تاخت و از کشته های مشرکین پشته می ساخت، اینک در غم هجرانی جانگداز، بی تاب و در سوز و ساز است، بر فراز مزاری که از آن شب تا کنون و تا ناپیدای زمان، دیگر تاریخ از آن خبر ندارد . تنها غم سروده آن مرد را به یاد دارد که با اندوهی در سینه خفته و بغضی در گلو نهفته زمزمه کرد: ای پیامبر خدا! درودت باد از جانب من و از سوی دخترت که اینک از سرای فانی رخت بربسته و در پی دیدار به تو پیوسته و زودتر به تو رسیده، پس از او صبرم از دست رهیده و تاب تحملم به پایان رسیده، اما همان سان که در فراق تو صبرپیشه کردم، در هجران دخترت نیز شکیبایی می ورزم . اینک امانت به دست صاحبش رسید؛ زهرا علیها السلام از دستم جدا شد و به جانب تو آمد . وای که پس از او دیگر نه افلاک را آرایشی است و نه خاک را پیرایشی . از اندوه، خواب در دیدگانم نیاید و از غم عقده دلم نگشاید تا آن هنگام که خداوند مرا در جوار تو ساکن نماید . مرگ زهرا بر دلم تیر غم نشاند و جماعت ما را به جدایی و دل پریشانی کشاند . از این غم به خدا شکوه می برم . به زودی دخترت با تو بازخواهد گفت که پس از تو امتت با وی چه روا داشتند . از او سؤال نما و شرح حال بخواه تا پرده

ارسال نظر

نام:*
ایمیل:*
متن نظر:
کد امنیتی: *
عکس خوانده نمی شود